غمگین ترین آهنگ ها

غمگین ترین آهنگ ها - داستان های عاشقانه
 
 
پیغام مدیر :
سلام به وبسایت حسی موزیک خوش آمدید برای بهتر شدن وبلاگ و دلگرمی من برای بروز رسانی وب لطفا نظزات خودتون رو در مورد وبلاگ و آهنگ ها بگید ممنون حسی مویک
 
 
داستان های عاشقانه
نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر 1393
ساعت : 09:30 ب.ظ
نویسنده : علـــی
سلام
رمان بسیار زیبا و احساسی گندم
نویسنده م. مودب پور
پیشنهاد میکنم حتما این داستان بسیار زیبا رو بخونید


اواخر فروردین بود.یه روز جمعه.تواتاقم که پنجره ش به باغ وامی شد،روتختم دراز کشیده بودم وداشتم فکرمی کردم.صدای جیک

جیک  گنجیشکاازخواب بیدارم کرده بود.هفت هشت تا گنجیشک روشاخه ها باهم دعواشون شده بودوجیک جیکشون هوابود!رو شا

خه ها این ور واون ور می پریدن وباهم دعوامی کردن.منم دراز کشیده بودم وبهشون نگاه می کردم.

خونه ما،یه خونه قدیمی آجری دوطبقه بودگوشه یه باغ خیلی خیلی بزرگ.یه باغ حدود بیست هزارمتر!

یه گوشش خونه ما بود وسه گوشه دیگه ش خونه عموم ودوتاعمه هام.وسط این باغ بزرگم،یه خونه قدیمی دیگه بود که از بقیه خونه ها بزرگتربود که پدربزرگم توش زندگی می کرد. یه پدربزرگ پیرواخمواما بایه قلب پاک و مهربون! یه پدربزرگ پرجذبه که همه

توخونه ازش حساب می بردن وتااسم آقابزرگ می اومد،نفس همه توسینه حبس می شد!

بقیه ی داستان را در ادامه ی مطلب مشاهده کنید 

حسی موزیک
اتاق من طبقه پایین بودکه با باغ همسطح بود و یه پنجره چهارلنگه بزرگ داشت.تموم این باغ پربود ازدرخت و گل و گیاه وسبزه و

چمن.هرجاشوکه نگاه می کردی،یایه بوته نسترن بود ویاگل سرخ ویادرخت مو!دورتادورشمشاد!درختای چناروکاج وسرو قدیمی و

بزرگ! دیوارهای بلندکه بالاشون آجرهای ایستاده مثلثی شکل داشت که قدیم بهشون کلاغ پر می گفتن.

ازدرش که وارد می شدی اول یه هشتی بود که تموم دیوارهاش ازسنگ بود. اونم سنگ قدیمی. وقتی از هشتی وارد باغ می  شدی،

انگارواردیه دنیای دیگه می شدی!یه دنیای خیلی قدیمی که با دنیای بیرون صدسال فرق داشت!

تموم خونه ها وباغ،به صورت قدیمی قدیمی حفظ شده بودوپدربزرگم بااصرار جلوی دست خوردنش روگرفته بود!تواین باغ بزرگ

فقط سه نفر بودن که دل شون می خواست این مجموعه به همین صورت بمونه ودست نخوره!اولیش پدربزرگم بود ودو تای دیگه م

من وکامیار.

کامیارپسرعموم بود که ازمن بزرگتر بود. من پسرتک خونواده بودم اما کامیاردوتا خواهر کوچیکتر ازخودشم  داشت.  یکی   شون

تازه رفته بود دانشگاه واون یکی م کلاس اول دبستان بود. اسم یکی شون کتایون بود واون یکی کاملیا.عمه هام ازپدر وعموم،  یکی

دوسال کوچیکتر بودن ویکی شون یه دختر داشت واون یکی دوتا. شوهر عمه هام هر دوشون کارمند بازنشسته بودن واز  صبح که

چشم وامی کردن،راه می افتادن توباغ وزمین رومتر می کردن وبرای تقسیم کردن وساختنش، نقشه می کشیدن ومرتب  زیر  گوش

پدروعموم می خوندن که باید زودتر این باغ رو تیکه تیکه کرد وساخت!خلاصه همه باهم متحدشده بودن  علیه  این باغ  بزرگ   و

قشنگ.زن ها ودختر های خونواده م همینطور!همه ش غرمی زدن که این باغ وخونه های قدیمی به چه درد می خوره وآدم   جلوی

دوستاش خجالت می کشه وجرات نمی کنه یه نفررودعوت کنه اینجاوخلاصه ازاین حرفا!البته این صحبت ها فقط بین خودشون بود

وتاوقتی که پدربزرگ تو جمع نبود!اما تا پدربزرگم وارد می شد همه ماست هارو کیسه می کردن و جلوش جیک نمی زدن!

پدربزرگم خیلی پولدار بود . دوتاکارخونه و یه پاساژ وچند تا خونه قدیمی دیگه تو چند جای شهروهفت هشت تا باغ بزرگ توشمال

که تو یکی ش یه ویلای بزرگ ساخته بود،داشت.این فامیل، همگی سعی می کردن که هرطوری هس خودشونو تو دل  پدربزر گم

جا کنن چون تموم این ملک واملاک وثروت، فقط به نام خود پدربزرگم بود!همه این در واون در می زدن که شاید از این نمد   یه

کلاهی واسه خودشون جور کنن اما پدربزرگم زرنگ تر از این حرفابود!ازبین تموم این چند تاخونواده ، فقط عاشق من وکامیاربود

یعنی اول کامیار، بعدش من . برای هرکدوم از ماهام ،یکی یه ماشین خریده بود که قیمت هرکدوم پنجاه شصت ملیون بود!

خیلی م اصرار داشت که من وکامیار بادختر عمه هامون عروسی کنیم. سه چهار سالی بود که دانشگاه مون رو تموم کرده  بودیم و

مثلا هرکدوم تویکی از کارخونه های پدربزرگم ،پیش پدرامون کار می کردیم. البته اگه بخوام درست بگم،اگه کار می کردیم،هفته ا

ی دوسه روز بیشتر نبود!چون کامیار هر جوری که بوداززیرکار در می رفت ومنم که دنبالش بودم .تو این فامیل همه فکرمیکردن

که پدربزرگ ،مالش به جونش بسته س امااینطوری نبود.واقعادست خیرداشت وکمکهایی که میکرد همیشه ازطریق من وکامیاربود

وماازش خبرداشتیم!اما بهمون گفته بود که به هیچکس نگیم!یه اخلاق بخصوصی داشت!کمترازخونش بیرون می اومد ووقتی م می

اومد فقط توباغ بود وبا باغبونا به باغ می رسید . هیچکسم حق نداشت که همینجوری وارد خونه ش بشه !تنها من وکامیار بودیم  که

اجازه داشتیم هروقت خواستیم بریم خونه ش!بقیه بایددرمیزدن.اگه جواب میداد می تونستن وارد بشن اگه نه که باید برمی گشتن ویه

وقت دیگه می اومدن!

خلاصه اون روز صبح،تورختخواب دراز کشیده بودم وداشتم گنجیشکا رونگاه می کردم که ازپشت پنجره صدای کامیارامد.))

-سحرم دولت بیدار به بالین آمد                         گفت برخیز که آن خسروشیرین آمد

((زودچشمامو بستم که یعنی خوابم!حس کردم که اومده جلوپنجره واستاده وداره منونگاه می کنه!یه خرده صبرکردوبعدش گفت))

-آخیش!مثل فرشته های معصوم خوابیده!دلم نمی آد بیدارش کنم وگرنه بهش می گفتم من رفتم شمال،خداحافظ!

زودازجام پریدم وگفتم:اومدم!

کامیار-خواب بودی،هان؟

-خواب وبیداربودم!

کامیار-آره جون عمه ت!

-جدی می خوای بری شمال؟!

کامیار-آره

-الان همه ش بارونه ها!

کامیار-چه بهتر!

-همین الآن می خوای بریم؟!

کامیار-اومدم ببینم اگه می آی،برم یه ساک وردارم وبریم.

-من هنوز صبحونه نخوردم!

کامیار-عجله نکن.بایداول یه سربریم سراغ دایی جان ناپلئون.

-کی؟!

کامیار-آقابزرگ!

-اگه آقابزرگ بفهمه بهش می گی دایی جان ناپلئون!

کامیار-پاشوراه بیفت.

-صبحونه نخوردم که!

کامیار-بپریه لقمه غازی کن وبیا!

((تااومدم یه چیزی بگم که صدای یه جیغ ازته باغ اومد!))

-کی بود؟!

کامیار-صدا،صدای آفرین بود!حتما یه پدرسوخته ای یه قورباغه انداخته تواتاقش وترسوندتش!

-قورباغه انداختی تواتاقش؟!

کامیار-چرامن؟!

-آخه اینجا وقتی هر دختری بایه لبخند وعشوه می گه ((پدرسوخته))منظورش تویی؟!

کامیار-دستت درد نکنه!بعدازیه عمر پسرعمویی حالا من شدم پدرسوخته؟!

-خب آره دیگه!

کامیار-پاشوکاراتوبکن بریم واینقدر به مردم بهتون ناحق نزن!

((یه دفعه صدای یه جیغ دیگه ازیه طرف دیگه باغ اومد!))

-این یکی کی بود؟!

کامیار-چطورتوصداهارو تشخیص نمی دی؟!این صدای دلارام بود دیگه!حتما یه پدرسوخته دیگه م یه قورباغه دیگه انداخته توتختخوابش!

-تواین همه قورباغه ازکجا پیدامی کنی؟!

کامیار-بازمی گه تو!پاشوراه بیفت دیگه!

بلندشدم ورفتم جلوپنجره وبهش گفتم:پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟

کامیار-براش خبردارم!

-چه خبری؟

کامیار-دیشب ساعت دودوونیم بودکه رفتم پشت دراتاق باباایناواستادم ببینم چه خبره!

-مگه تومی ری پشت دراتاقشون گوش وامی ایستی؟

کامیار-خب آره!مگه تونمی ری؟

-معلومه که نه!اینکارخیلی بده!

کامیار-اتفاقاخیلی م خوبه یه بار بروببین چه کیفی داره!من هروقت بی خواب میشم می رم پشت دراتاقشون گوش وامی ایستم یه تئاتری که نگو!

-واقعا که بی فرهنگی!

کامیار-اتفاقا تئاترش اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی هنریه!اولش بابام شروع  می کنه و میگه ((ثری بجون تووضع  اقتصادی

مردم خیلی خرابه ها!بعضی ازاین جماعت به نون شب شونم محتاجن !))این از اقتصادی اجتماعی ش بعدمامانم  میگه خدارو شکر

که مادستمون به دهنمون می رسه.بعدبابام میگه می دونی ثریا اشکال از فرهنگ مونه!تافرهنگمون درست نشه هیچ کاری نمی شه

کرد!تااینجاش اقتصادی اجتماعی فرهنگی !بعدماانم می گه :آخه فرهنگ مردم رو چه جوری میشه درست کردحسنعلی خان؟ بابام

میگه بایدروش کارکرد یعنی باید دولت سیاست ش روعوض کنه تا فرهنگ مردم جا بیفته!بجون تو اگه این مملکت رو یه شب بدن دست من،صبح بهشون مملکتی تحویل بدم که حظ کنن!بایداززیردرست کرد ورفت بالا!اینم ازسیاسی ش!حالادرمدتی که بابام داره

رومسایل اقتصادی اجتماعی فرهنگی سیاسی کارمی کنه یه صدایی م میاد! انگاردارن لباساشونو درمیارن که  بگیرن بخوابن!  بعد

چراغ خاموش میشه وبابام میگه بجون توثریا اگه میکل آنژ الآن زنده بود وترو می دید یه مجسمه ازسنگ مرمر می تراشیدکه...

((دلمو گرفته بودم ومی خندیدم وهمونجور که اشک از چشمام می اومد گفتم :خیلی خب!بسه دیگه!نمی خوام این چیزاروبشنوم!

کامیار-دیگه چیزی نمونده که بشنوی همه روشنیدی که!خلاصه اینم ازقسمت هنری جلسه!

-بالاخره پیش آقابزرگ میخوای بری چیکار؟

کامیار-آخه دیشب بی خوابی زده بودسرم.بلند شدم اومدم اینجا،دیدم چراغت خاموشه وخوابیدی یکی دوبارآروم صدات کردم دیدم

راست راستی خوابی.رفتم دم خونه عمه اینا ببینم آفرین یا دلارام بیدارن یانه.اونام خواب بودن برگشتم توخونه ورفتم پشت دراتاق

بابااینا.

-خب!!

کامیار-اولش مثل همیشه بابحث اقتصادی شروع شد وبعدش اجتماعی وبابام یه گریز دودقیقه ای زدبه فرهنگی ویه نشست نیم دقیقه

ای تومیز گرد سیاسی وهمونجور که داشت می رفت رومعضلات هنری کارکنه،به مامانم گفت که فرداشب یعنی امشب بدون اینکه

آقابزرگه خبرداربشه،همه فامیل روجمع کنه خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن!

-خب بعدش؟!

کامیار-همین دیگه!

-دیگه چی شد؟!یعنی بعدش چی شد؟!

کامیار-بعدش دیگه زهرمار شد!دردبه جون گرفته توکه می گفتی اینکارا بدوزشته!

-اِه...!گم شو!بگودیگه!

کامیار-بعدش دیگه بابام زدبه سبک میکل آنژولئوناردوداوینچی وازاون وریه راست رفت طرف پیکاسوآخرشم داشت درموردسبک

کمال الملک تحقیق می کرد که من دیگه خوابم گرفت ورفتم تواتاقم ونفهمیدم کار به کجاها کشید!

-جون من یه بار منو ببر به این بحث گوش بدم!

کامیار-بدبخت برو به میزگرد ننه بابا ی خودت گوش بده خب!اونام حتما یه همچین نشستهایی دارن دیگه!این همه راه میخوای بیای

که سخنرانی بابای منو گوش بدی؟خب دوقدم برووبشین پای نطق بابای خودت!

داشتیم دوتایی می خندیدیم که از پشت کامیار صدای آفرین  دخترعمه م اومد:

-کامیار

کامیار-سلام آفرین خانم!حالت چطوره؟

آفرین-ممنون خوبم.

کامیار-چطورصبح به این زودی اومدی این طرفا؟باسامان کارداری؟

آفرین نگاهی به من کرد وسلام کردکه جوابش رودادم وگفت:نه باتوکاردارم.

کامیار-جونم بگو!

آفرین-اومدم قورباغه توبهت پس بدم!

کامیار-کدوم قورباغه م رو؟

آفرین-همونکه انداختی تواتاقم،شوخی قشنگی نبود!خیلی ترسیدم!

کامیار-توازدیو سه سرم نمی ترسی،چه برسه به یه قورباغه!بعدشم من اینکارونکردم.

آفرین-پس کی کرده؟

کامیار-خب معلومه خود قورباغه هه!

آفرین-آخه قورباغه هه همینجوری خودش از پنجره می پره می آد تو  تختخواب من؟!

کامیار-پس من همینجوری ازپنجره می پرم میآم توتختخواب تو؟خب قورباغه هه می پره دیگه!حالازبون بسته رو چیکارش کردی؟

آفرین-بابام گرفت وانداختش تویه شیشه!

کامیار-اِ...!گناه داره زبون بسته !

آفرین که می خندید گفت:حق شه!تااون باشه دیگه بی اجازه نیادتواتاق دخترخانوما!

کامیار-هرکی بی اجازه بیادتواتاق شما،می گیرین ش ومیندازین ش توشیشه!؟

آفرین که باخنده داشت می رفت گفت:هرکی روکه نه!درهرصورت اگه قورباغه ت روخواستی،بیابگیرش!

کامیار-من اصلا طاقت توشیشه موندن روندارم خیلی ممنون!

آفرین ازهمون دورگفت:شیشه اندازه توندارم نترس!

کامیار-واخدابدور!خاک توگورم کنن که شیشه اندازه من پیدانمیشه !خیرنبینن این شیشه سازا که شیشه اندازه من نمی سازن!

اینارومی گفت وآفرین روکه داشت می خندید ومی رفت نگاه می کرد !منم بهش می خندیدم .توی این فامیل همه اززبون کامیار می ترسیدن وحریفش نمی شدن !

کامیار-نون به نون شون نرسه این شیشه برها  که سایز منوندارن!توروحش سگ... اگه کسی بیاد تواتاق توام بادوتا عشوه،بکنی ش تو شیشه !

بعدبرگشت طرف من ویه نگاه بهم کرد وگفت:به چی میخندی؟

-به تو.

کامیار-پسربرو کاراتوبکن بریم تااون یکی نیمده بگه یه مارمولک انداختی توتختخوابم!

-تواین همه جک وجونور ازکجا پیدامی کنی ومیندازی به جون اینا!؟

کامیار-جدی باورکردی که اینا کارمنه؟

-پس کارمنه؟

کامیار-نه!من یکی که روتو قسم میخورم که اینکارا کارتونیس!تواگه ازاین عرضه ها داشتی دلم نمی سوخت اماکارمنم نیس!تندلباسامو پوشیدم ورفتم توآشپزخونه ویه سلام به پدرومادرم که داشتن صبحونه میخوردن کردم ویه لقمه گذاشتم دهنم

وازشون خداحافظی کردم وگفتم دارم میرم شمال پدرم یه خرده غرغر کرد ومنم زودازخونه اومدم بیرون وباکامیارراه

افتادیم طرف وسط باغ که خونه پدربزرگم بود.خونه پدربزرگم که همه جزکامیاربهش آقابزرگه میگفتیم یه خونه قدیمی دوطبقه بود وسط که جلوش یه حوض قدیمی وبزرگ مثل استخرداشت شام ونهار ونظافت این خونه م به عهده زن مش

صفر باغبونمون بودکه تاماها چشم واکرده بودیم دیده بودیم شون.

توخونه آقابزرگه فقط چیزای قدیمی بود وکتاب!ازدرودیوار کتاب بالا می رفت!خودش تویکی از اتاقا که تقریبا به تموم باغ مشرف بود ودیدداشت می نشست وکتاب می خوند دورتادورشم کتاب بود ودفتروقلم خط وربط قشنگی م داشت!  یه سماورقدیمی م بغل دستش،ازصبح تاشب قل قل می کرد ویه قوری ناصرالدین شاهی م روش بود بابهترین چایی که همه

توفامیل آرزوی خوردنش رو داشتن وبهش نمی رسیدن!آخه معلوم نبود که توچاییش چه عطری میریزه که انقدرخوش

طعم میشه به هیچکسم چایی تعارف نمی کردجزکامیارومن!فقط وقتی ماها میرفتیم اونجابهمون چایی میداد یعنی تاکامیار

که تامیرسید ومیرفت سرسماور وواسه خودش چایی میریخت!

خلاصه دوتایی رفتیم طرف خونه آقابزرگه ازخونه ماتاوسط باغ که خونه آقابزرگه بود تقریبا هفتاد هشتاد قدمی می شد!

همه شم درخت وگل وگیاه!وقتی م مش صفر باغ روآب میداد که دیگه محشربود.یه بویی بلند میشد که آدم رو گیج میکرد بوی خاک خیس شده وعطرگل هاوسبزه وچمن تموم هواروپرمیکرد من وکامیارعاشق این باغ بودیم واسه همین م رفته بودیم تو جبهه آقابزرگه ونمیذاشتیم که باغ دست بخوره مخصوصا درختای میوه ش که وقتی  شکوفه  می کردن از عطرشون آدم گیج میشد ووقتی م میوه میدادن که دیگه هیچی!

چنددقیقه بعدرسیدیم جلوخونه شو ازپله هارفتیم بالا توایوون وازهمونجاکامیاردادزدآقابزرگه روصداکردعادتش همین بود

کامیار-حاج ممصادق!حاج ممصادق!

بعددررو واکردورفت تو.تاآقابزرگه چشمش به مادوتا افتاد،به کامیار گفت:

-پسرتویادنگرفتی اول یه دربزنی بعدبیای تو؟شایدمن لخت باشم!

کامیار-چه بهتر!من تواین فامیل همه رولخت دیدم جزشما!

آقابزرگه که داشت میخندیدگفت:زهرمار!کجادوباره دوتایی راه افتادین!؟

کامیار-داریم میریم دانشگاه!

آقابزرگه-آفرین!آفرین!ازدرس غافل نشین که...

یه دفعه مکثی کردوگفت:

امروز که جمعه س!بعدشم،کره خر شماهاکه سه چهارساله دانشگاهتون تموم شده!

سه تایی زدیم زیرخنده وکامیاررفت طرف سماور.آقابزرگه که سرجای همیشگی ش نشسته بودویه کتاب کهنه وقدیمی

که ورقه هاش زردشده بود دستش بودوداشت می خوند.

کامیاراستکانش روورداشت وبراش یه چایی ریخت وهمونجور که میذاشت جلوش گفت:

-حاج ممصادق انقدرکتاب میخونی خسته نمیشی؟نکنه ازاون عکسهای بدبد گذاشتی لای این کتابا ویواشکی دیدمیزنی؟

اینکارا ازشماقبیحه ها!اون دنیاپات می نویسن ها!خلاصه بهت گفته باشم نگی بهم نگفتی!جای اینکه میشینی تنهایی این

عکسارو نگاه میکنی یه روز پاشوباهم بریم واقعی شو بهت نشون بدم حظ کنی!

آقابزرگه که میخندید گفت:لال نشی توپسر!

کامیاردوتا چایی م برای خودش ومن ریخت ونشستیم بغل آقابزرگه که گفت:

بازچیکارکردی که جیغ این دخترارودرآوردی؟!

کامیار-جیغشون ازشادی وخوشحالی بود!ذوق کرده بودن!

آقابزرگه-من نمی دونم توبه کی رفتی؟نه بابات اینطوری بوده نه عموت!این سامانم بچه س دیگه!آروم،ساکت،نجیب!

کامیار-تره به تخمش میره حسنی به بابابزرگش!

آقابزرگه-خدانکنه توبه من رفته باشی!

کامیار-حاج ممصادق خان دوسه تاپرونده ازشمادستم رسیده که توش پرتشویقی یه!مال دوره جوونی شماس!حالادوست داری یکی دونمونه ازشاهکارهاتو روکنم ؟!

آقابزرگه-لااله الاالله!اصلاشمادوتا صبح به این زودی کجاراه افتادین؟

کامیارکه داشت چایی ش روآروم آروم می خورد گفت:مسافریم!شمال!

آقابزرگه-شمال؟؟

کامیار-بااجازه تون اومدیم دست بوس وخداحافظی.

آقابزرگه یه نگاهی به ماکرد ولبخندی زدوگفت:جوونی،جوونی،جوونی!

اینوگفت وکتابش روورداشت وعینکش روزدوگفت:

گوش بدین این شعررو براتون بخونم ببینین چقدرقشنگه!

واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبرمی کنند

                                      چون به خلوت می روند آن کاردیگر می کنند

مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس

                               توبه فرمایان چراخود توبه کمتر می کنند

گوئیا باورنمی دارند روز داوری

                           کاین همه قلب ودغل درکارداور می کنند

کامیار-به به!به به!حاج ممصادق،ازاون عکساشم بهمون نشون بده که که معنی شعروکامل بفهمیم!

آقابزرگه-پسریه دقیقه زبون به کام بگیر یه چیزی یاد بگیری وبفهمی ودستگیرت بشه!

کامیارکه چاییش تموم شده بود همونجورکه داشت یه چایی دیگه برای خودش می ریخت گفت:

-حالا شمایه دقیقه گوش کن ببین چی میگم که خیلی چیزای دیگه دستگیرت بشه وبفهمی تواین خونه زیرگوشت چه خبره!

آقابزرگه اخمهاش رفت توهم وکتابش روگذاشت زمین وعینکش روورداشت وگفت:

-چه خبرشده مگه؟!

کامیار-قراره امشب همه جمع شن خونه ماکه درمورد فروش باغ صحبت کنن ویه کلکی سوارکنن!گفتن که یه جوری جمع بشن که شماخبردارنشین!

آقابزرگه یه فکری کردوسرش روتکون دادوگفت:

-که اینطور!

دوباره یه خرده فکرکرد وگفت:

-شماها چی؟شماهام دلتون می خواد این باغ وخونه ها همینجوری دست نخورده بمونن؟

کامیار-خب معلومه!حیف ازاین باغ نیس!!این درختا الان هرکدوم ارزش چند تا آدمو دارن؟الان هرکدوم چندسالشونه؟

سی سال چهل سال پنجاه سال شایدم بیشتر!بخدااسم فروش باغ می آدمن تنم میلرزه!وقتی فکرمیکنم ممکنه یه روز یکی این درختاروقطع کنه قلبم تیرمی کشه!

آقابزرگه-درختای باغ روخیلی دوست داری؟

کامیار-خیلی!

آقابزرگه-آفرین می دونی هرکدوم ازاین درختا چقدرهواروتمیز میکنه؟می دونی طبیعت یعنی چی؟می دونی جون آدما بسته به جون طبیعته؟می دونی...

کامیار-من به اوناش کارندارم،فقط اینومیدونم که اگه این درختا نباشن من یه دقیقه م تواین باغ نمی مونم!

آقابزرگه-آفرین!پس خوب فهمیدی!

کامیار-پس چی؟؟اگه این درختانباشن آدم وقتی بایکی میره ته باغ چه جوری قایم بشه؟؟من ازبچگی بادخترعمه هام می رفتیم پشت این درختا قایم می شدیم وانقدربازی های خوب خوب می کردیم که نگو!

آقابزرگه یه نگاهی به کامیارکرد وگفت:

-تف به توبیاد پدرسوخته!توازروی من خجالت نمی کشی؟

کامیار-مگه بازی کردن خجالت داره یه قل دوقل،جومجومک برگ خزون،لی لی لی لی حوضک!

آقابزرگه-آهان نه اینا عیبی نداره .

کامیار-آره کوچیک بودیم میرفتیم پشت درختا ازاین بازیا می کردیم.

آقابزرگه-خیلی ازاین بازیا خاطره داری نه؟

کامیار-آره!مخصوصا بعدازاین بازیا که خسته میشدیم وزن وشوهر بازی می کردیم اونش خیلی خاطره انگیز بود!

من مرده بودم ازخنده!آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وگفت:

-الآن که دیگه از این بازیا نمی کنین؟!

کامیار-نه بابادیگه!

آقابزرگه-خب،الحمدالله.

کامیار-آره بابا!کی دیگه حوصله داره جومجومک برگ خزون ویه قل دوقل ولی لی لی لی حوضک بازی کنه؟!همون عروس دوماد بازی ازهمه بهتره!

آقابزرگه-ذلیل بشی پسر!آخه توچرااینطوری دراومدی؟

کامیار-اِ...!مگه خودتون همیشه نمی گین ماها بایدبا دخترعمه هامون عروسی کنیم؟!

آقابزرگه-خوب آره امامنظورم عروسی واقعیه!

کامیار-خب منم واقعی واقعی بازی می کنم دیگه!

آقابزرگه-توغلط می کنی پدرسوخته!

کامیار-یعنی شما میگین تمرین نکرده بریم زن بگیریم؟!

آقابزرگه-این چیزا تمرین نمی خواد!

کامیار-اتفاقا این چیزا تمرین می خواد آدم باید قبل ازعروسی اخلاق همدیگرو بفهمه!مثلامن میشم داماد آفرین میشه عر وس!من شب خسته ومرده از سرکار می آم ومثلا آفرین درخونه رو برام وامیکنه!خب!بایدقبلا تمرین کنم که بدونم این جور وقتا چی باید به زنم بگم دیگه!

آقابزرگه یه نگاهی بهش کرد وبعدروکردبه من وگفت:

-توام ازاین بازیا می کنی؟!

کامیار-نه بابا!این طفلک توبازی همیشه میشه ساقدوش من!

آقابزرگه-همین فردامیدم تموم درختاروقطع کنن که دیگه ازاین بازیا نکنی!فعلا لازم نکرده برین شمال!

کامیار-نری شمال؟

آقابزرگه-نه مگه نمیگی امشب جلسه س خونتون؟

کامیار-چرا!

آقابزرگه-پس شمادوتا حتما باید تواین جلسه باشین!حالام بلند شین برین پی کارتون که کاردارم.

من وکامیار چایی مون روخورده نخورده بلند شدیم وخداحافظی کردیم که دم در کامیار برگشت وبهش گفت:

-حاج ممصادق!راسته که اگه تواین دنیاکاربدی بکنیم تموم تن وبدنمون اون دنیاباید جواب پس بدن؟

آقابزرگه-آره بابا جون اون دنیاتک تک اعضاء بدن مونو مواخذه می کنن و...

بعدیه نگاهی اززیر عینک ش به کامیار کردوگفت:

واسه چی می پرسی؟

کامیار-می خوام بگم که حواس تون باشه که یه جفت چشم تایه اندازه می تونن سوال جواب پس بدن!انقدراز این عکس مکسای بدنذار اون لای کتاب ونگاه کن!

اینوگفت ودررفت،رفت بیرون!تامن اومدم برم بیرون که لنگه کفش آقابزرگه جای کامیار خوردتوسرمن!

آقابزرگه-آخ!!پسربروکناردیگه!طوریت شد؟!

-نه آقابزرگ،طوریم نشد!خداحافظ!

کامیاربیرون داشت می خندید!

-خجالت بکش کامیار

کامیار-چرا؟

-این حرفاچیه به آقابزرگه میزنی؟

کامیار-بجون توعکس میذاره لای کتاباش وهی نگاه میکنه!

-دروغ میگی!

کامیار-میگم بجون تو!

-ازاون عکسا؟

کامیار-نه!فکرنکنم عکس مامان بزرگه س آخه این دوتا همدیگرو خیلی دوست داشتن!

-حالاچیکارکنیم؟

کامیار-چی رو؟

-شمال رودیگه!

کامیار-بذار امشب بگذره بعد میریم شایدفردارفتیم.

-پس بذار برم ساکم روبذارم خونه!

کامیار-فعلا بیابریم یه سرخونه ما ببینیم چه خبره.

-تومطمئنی جلسه امشبه؟

کامیار-بیابریم خونه ما معلوم میشه.

دوتایی راه افتادیم طرف خونه کامیاراینا ازوسط باغ که ردمی شدیم گوجه سبزا که به درخت بودآدمو وسوسه می کرد

عطر شکوفه درختای گیلاس وزردآلو همه جاپیچیده بود!

-واقعا حیفه این باغ دست بخوره!

کامیار-نمیذارم کسی دست بهش بزنه خیالت راحت باشه.

دوتایی ازوسط درختا وگل ها رد میشدیم وفقط بهشون نگاه می کردیم ازهرجای این باغ خاطره داشتیم!هم من هم کامیار

خلاصه یه خرده بعدرسیدیم دم خونه کامیاراینا که یه گوشه دیگه باغ بودودوتایی رفتیم توکه دیدیم خواهر کوچیکه کامیار

 که اسمش کتایون بودداره گریه میکنه!

کامیار-چته باز شیونت هواس بچه؟؟

کتایون-درسام مونده داداش!

کامیار-توامسال چندمی؟

کتایون-اول داداش.

کامیار-اول دانشگاه؟

کتایون-نه داداش!اول دبستان!

کامیار-تواول دبستانی؟این بابای ما،سرپیری تروپس نمینداخت نمیشد؟کواون یکیمون؟

کتایون-کی داداش؟

کامیار-مگه ننه بابامون سه تابچه ندارن؟

کتایون-چراداداش

کامیار-خب یکی که منم،یکی م تویی،اون یکی مون کو؟

کتایون-کاملیارومیگی؟

کامیار-مگه توکاملیانیستی؟

کتایون که دیگه گریه ش یادش رفته بود وداشت می خندید گفت:

نه داداش من کتایونم

کامیار-خب،ولش کن حالامن چیکار باید برات بکنم؟

کتایون-یه خرده کمکم کنین.

کامیار-میخوای جات برم مدرسه؟

کتایون غش وریسه رفت وگفت:

خانم معلم مون توکلاس راه تون نمیده!

کامیار-خانم معلمتون پیره یاجوون؟

کتایون-جوون جوونه!انقدرهم خوشگله که نگو!

کامیار-باشه ازفردا نمی خوادتوبری مدرسه من خودم جات میرم!فعلاکاردارم باشه ازفرداکلاس روشروع میکنم.

کتایون که ازخنده اشک ازچشماش می اومد گفت:

داداش هیچ کی بهم دیکته نمیگه!

کامیار-چه بهتر-برخداروشکرکن حالام که آموزش وپرورش یه کارخوب کرده ودیکته رو از برنامه تحصیلی حذف کرده توناراحتی؟؟؟

کتایون-توخونه رومیگم داداش!

کامیار-اهان خب حالامن چیکارکنم؟

کتایون-اگه دیکته ننویسم فرداخانم معلمم دعوام میکنه!

کامیار-تومطمئنی خانم معلمت جوونه وخوشگل؟

کتایون-آره داداش!

کامیار-خب پس عیبی نداره میگه چوب معلم گله-هرکی نخوره خله

کتایون-ترخداداداش یه دیکته بهم بگو!

کامیار-بروکتابت روواکن ازروش بنویس!

کتایون باتعجب گفت:

ازروکتاب دیکته بنویسم؟

کامیار-خب آره!مگه چیه؟تازه همه شم بیست میشی!منکه بچه بودم آ،تموم دیکته هامو ازروکتاب مینوشتم تازه همون سال اولم تودانشگاه قبول شدم!

زدم توپهلوش وگفتم:

-اینا چیه یادبچه میدی؟داری بدآموزی میکنی؟

کامیار-توبی خودی جوش نزن!این بچه روکه میبینی ازصبح تاشب،انقدر ازتوماهواره چیزای خوب خوب یادمیگیره که دوتا چیزبدم من یادش بدم توش اثری نداره!

بعددادزد:

-کاملیا!کاملیا!

کتایون-خونه نیستش بادوستش رفته بیرون!

کامیار-عجب شری گیرکردیم آ!بیاراون کتابت روببینم!

کتایون زودکتابش روداد دست کامیاروخودش دفترش روواکرد وآماده نوشتن شد

کامیار-بهت دیکته میگم اماتندتند بنویسی ها!

کتایون-چشم داداش!

من وکامیارهمونجاجلوی کتایون رودوتامبل نشستیم که کامیارگفت:یه دقیقه ای دیکته شو می گم ومیریم حالابذاردیکته تموم شه بهت میگم چه برنامه ای واسه خودمون جورکردم

همونجور که داشت اینارو به من میگفت کتاب کتایون روواکرد وتایه نگاه بهش انداخت گفت:

ادامه دارد

:: مرتبط با: رمان و داستان غمگین ,
:: برچسب‌ها: حسی موزیک , غم موزیک , حسی غم , داستان عاشقانه , رمان عاشقانه , رمان گندم , داستان عاشقانه گندم ,
:: لینک های مرتبط: رمان گندم , رمان عاشقانه بنام گندم , رمان گندم 1 , حسی موزیک , موزیک حسی , دانلود موزیک های حسی , دانلود موزیک حسی غم , دانلود آهنگ غمگین , دانلود رمان گندم , دانلود رمان گندم مودب پور , دانلود داستان عاشقانه , داستان های عاشقانه , داستان غمگین گندم , حسی غم , غم حسی , آهنگ اشکی , دانلود آهنگ گریه دار , خواننده های غمگین , خواننده های که آهنگ غمگین میخونند , اسامی خواننده هایی که غمگین میخونند , داستان و رمان ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات