غمگین ترین آهنگ ها

غمگین ترین آهنگ ها - داستان غمگین و کوتاه
 
 
پیغام مدیر :
سلام به وبسایت حسی موزیک خوش آمدید برای بهتر شدن وبلاگ و دلگرمی من برای بروز رسانی وب لطفا نظزات خودتون رو در مورد وبلاگ و آهنگ ها بگید ممنون حسی مویک
 
 
داستان غمگین و کوتاه
نوشته شده در شنبه 10 خرداد 1393
ساعت : 07:23 ب.ظ
نویسنده : علـــی
ســـلام
یــه داستــان غمگیـــن و ســوزنـــاک و کــوتــاه
حتمــا بخــونید
بــه زودی داستــان هــای زیــادی میزارم رو وبـــ
حســی مـــوزیکـــ

خسته و تنها ، گرسنه و تشنه ، با دستانی که از سرما قرمز شده بود، در گوشه ای از پارک نشسته بود . تنها چیزی که شاید حیات را در پیکر سرمازده او به جریان می انداخت انتظار بود؛ انتظاری که از ساعتها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شاید کسی پیدا شود و بخرد .

بقیـــه داستــان در ادامــه ی مطلبــــ

به طرفش رفتم و در چند قدمیش ایستادم. هیچ حسی بین ما نبود. اما ناگهان گویی فاصله میان ما محو شد و چیزی در مقابل چشمانم دیدم که هرگز تا کنون ندیده بودم؛ دریچه ای رو به دنیایی دیگر! دنیایی از درد و رنج، ذلت و بیچارگی، دنیایی از گرسنگی؛ دنیایی پر از مردمی که شاید هرگز با شکم سیر نخوابیده اند.

آه خدای من ! هیچ گاه حتی در خیال خود، چنین دنیایی را با این همه بد بختی نمیدیدم . آری، چشمان درشت و زیبایش بود؛ چشمانی که برای چند لحظه کوتاه مجرای ورود من به دنیایی دیگر بودند. ناخودآگاه نزدیکتر شدم. در حالی که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم می نگریست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمی دانم چرا ترسیدم؟! پسرک بیچاره، دستهایش ترک ترک شده بود؛ ناخنهایش کبود بود؛ بی حس و بی رنگ با قلبی زخم خورده از روزگار. بی اراده دستش را گرفتم و روبرویش نشستم . همچنان به چشمانم می نگریست. احساس کردم او هم در چشمانم دنیای درون مرا میبیند. از خودم خجالت کشیدم . تا حال کجا بودم؟ این همه بدبختی در کنار من و من از همه ی آنها بی خبر! بی خبر که نه، بی توجه، بی تفاوت! تا کنون بارها از کنار چنین کودکانی گذشته بودم اما آنها را هیچ گاه نمی دیدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمی بودم او را نمی دیدم

 

در کنارش نشسته بودم. چند دقیقه ای گذشت. همچنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آنقدر قدرت در خود حس نمیکردم که کلمه ای به زبان بیاورم. از خودم شرمنده بودم. چطور می توانستم کمکش کنم؟ در همین افکار بودم که مردی بلند قد و درشت اندام، با چهره ای عبوس و خشن و چشمانی شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانیت رو به او کرد و گفت:" بلند شو بچه برو پی کارت وگرنه امشب هم باید توی خیابون بخوابی ." و همین طور که دور می شدند شنیدم که می گفت:" حیف نون که آدم بده ..." تا به خودم آمدم ، آنقدر دور شده بودند که دیگر چشمانم قادر به دیدنشان نبود. من ماند  دیدنشان نبود. من ماند 


حــســــــی مـــوزیـکـــــ

دانلــود آهنگـــ هـــای غمگیـــن

و ســـوزنـــاکـــــ

آهنگـــ هـــای پیشــواز همــراه اول و ایرانســــل

رمــان و داستــان هـــای غمگیـــن

آهنگــ هـــای رپـــــ

دیـــس لــــاو

لــــاو

احســـاســـی

سوزنـــاک

در حـــسی مــوزیکـــــ


:: مرتبط با: رمان و داستان غمگین ,
:: برچسب‌ها: داستان غمگین و کوتاه , داستان های احساسی و غمگین , رمان و داستان غمگین , داستان گریه دار , داستان و عکس های غمگین , حسی موزیک دانلود عکس های غمگین دانلود عکس های احساسی دانلود داستان های غمگین دانتلود داستان های کوتاه دانلود آهنگ های گریه دار دانلود آهنگ های دیس لاو دانلود آهنگ های خواننده های ناشناس دانلود تمامی آهنگ های غمگین آهنگ غمگین جدید و قدیمی حسی موزیک www.he3i.mihanblog.com www.he30.mihanblog.cm , ســـلام یــه داستــان غمگیـــن و ســوزنـــاک و کــوتــاه حتمــا بخــونید بــه زودی داستــان هــای زیــادی میزارم رو وبـــ حســی مـــوزیکـــ خسته و تنها ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات